#پادشاه_من_پارت_651

نپوشم....امیرحسین که برادرم بود و بقیه هم که محرمم بودم.....لبخندی زدم واز اتاق بیرون
رفتم....
مادرجون هم از آشپزخانه بیرون آمده بود....سریع سمتش رفتم و با او سلام و احوالپرسی کردم و
بعد با مادرم.....
آنیسا سفره ای کوچک برایم پهن کرده بود و حسابی تزیین کرده بود....


چه کرده بود....سفره ای رنگارنگ....
بعد از تعارفی کوتاه سر سفره نشستم و برای اولین بار بعد از یک سال و یک ماه و سه روز با
اشتیاق شروع به خوردن غذا کردم....
معده ام تعجب نکرده بود عجیب بود چون یک سال بود که در این حد نخورده بودم....
قاشق آخر را دردرون و بشقاب گذاشتم و خودم را کنار کشیدم....با لبخند به آنیسا نگاه
کردم:"بابا دمت گرم....خیلی حال کردم...دستت درد نکنه...."
آنیسا که از این لحنم خنده اش گرفته بود نزدیکم شد و مشغول جمع کردن سفره شد:"نوش
جان...."
من هم که از خدا خواسته سریع بلند شدم و بالای سر امیرحسین ایستادم....مشغول حرف زدن با
پدرم و پدرجون بود....
آخرین جمله ای که به زبان آورد کمی دلم را غصه دار کرد:"من بخشیدمتون بابا اما با کار شما
ضربه بدی خوردیم...."
پدرم اشک در چشمانش حلقه زد اما چیزی نگفت....دستش را روی سر امیرحسین کشید و در
مقابل چشم های همه بلند شد و به اتاقشان پناه برد....

romangram.com | @romangram_com