#پادشاه_من_پارت_650
خندیدم و از آغوشش بیرون آمدم و دستش را گرفتم و سمت خانه کشیدم و گفتم:"داداش
بزرگتر داشتن هم عالمی داره ها..."
خندید و به انگشت های ظریفم فشار محکمی وارد کرد و گفت:"آبجی کوچیک داشتن هم
همینطور...."
باهم از پله ها بالا رفتیم و وارد خانه شدیم....
نفس عمیقی کشیدم و سمت پدرجون رفتم و اورا بغل کردم و سلام کردم....او هم سرم را بوسید و
با مهربانی جوابم را داد....
با پدرم که دست دادم خیره شد به چشم هایم و با لبخند گفت:"کی شیرینی تورو بخوریم؟؟"
پدر جون و آنیسا خندیدند....اما من متعجب و کمی اخمو برگشتم و به امیرحسین نگاه کردم و با
خشم گفتم:"امیرحسین..."
خندید و دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد:"بخدا قسمم داد مجبور شدم...."
آهسته و با خجالت خندیدم و سمت آنیسا رفتم....با او هم دست دادم و گفتم:"پاشو زنداداش که
من حسابی گشنمه...زود هم باید برم....پاشو...."
آنیسا هول از جا پرید و گفت:"اوه.....اوکی پاییز..."
چشمکی حواله اش کردم و سمت اتاقم رفتم....
نفس راحتی کشیدم و به در و دیوار اتاقم نگاهی انداختم و با خنده گفتم:"دیگه از نگاه های
خیس و حرف های تلخم راحت شدید...."
لباس هایم را با یک دست لباس راحتی تعویض کرد.....
نگاهی به شال روی تختم انداختم و بیخیالش شدم......چه اشکالی داشت شال
romangram.com | @romangram_com