#پادشاه_من_پارت_649
دیگر حرف زدن بس بود....باید انگشتر را نشانش میدادم....
دستم را از دور دستش رها کردم و مقابل صورتش گرفتم.....
چشمانش برقی زد و یک دفعه دستم را گرفت و محکم مرا در آغوش کشید و سرم را روی سینه
اش فشرد:"این یعنی پاییز من هنوز هم قوی ...."
قلبم تیر کشید....گفت پاییز من....
او خودش را مالک من خواند....
برادرم بود دیگر....او را محکم به خودم فشردم و گفتم:"اگه حرف های تو نبود من هنوزم تو توهم
یه عشق اشتباه زندگی میکردم....مرسی امیرحسین....حالا میشه من یه قول ازت بگیرم؟؟؟"
سرم را بوسید و مرا از خودش جدا کرد و گفت:"جون دلم خوشکلم؟؟؟"
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"همیشه کنارم باش...همیشه هوامو داشته باش....بزار از الان برادر
بزرگ داشتن رو حس کنم....باشه؟؟؟"
لبخندی زد و شانه هایم را فشرد:"حتما عزیزدلم....من بدون تو هیچم....تو هم برام خواهری کن
میتونی؟؟"
آهی کشیدم و خودم را در آغوشش انداختم:"یه روزی قرار بود برات همسری کنم...."
با یادآوری گذشته ی تلخمان بغض در گلویم نشست و راه حرف زدنم را بست....
چشم هایم را بستم و مانع ریزش اشک هایم شدم....آهی کشیدم و سریع بغضم را قورت دادم و
گفتم:"یکم سخته خواهری کردن برای مردی که چند سال عاشقش بودی اما تمام تلاشمو میکنم
بخاطر زندگی هردومون....برای اینکه تو کنار آنیسا خوشبخت بشی و من کنار پویان...."
دستش را روی سرم کشید و گفت:"بهترین کار رو میکنی کوچولوی من...."
romangram.com | @romangram_com