#پادشاه_من_پارت_648
سرم را که بالا آوردم و چشم های سرخش را که دیدم شوکه شدم و گفتم:"چیزی شده؟"
لبخندی محو زد:"نه...با اجازه من باید برم..."
اخم کردم....پس لباس های مشکی اش برای چه بود....حتما اتفاقی افتاده بود....
با لحنی جدی گفتم:"آقا مصطفی میشه رو راست باشید..."
دوباره آه کشید،عمیق تر از قبل و گفت:"داییم فوت شد پاییز خانوم....یه وصیت داشت اومدم به
پدرتون بگم و برم..."
تا خواستم حرفی بزنم و تسلیت بگویم خداحافظی کرد و رفت....
بیچاره علی....او هم به دیار باقی شتافت....
برایش فاتحه ای خواندم و سمت خانه رفتم.....
ماشین پدرجون را که دیدم لبخند دوباره مهمان لبم شد و زنگ زدم....
صدای دویدن که آمد یعنی میخواهند در را باز کنند....
نفس عمیقی کشیدم که در باز شد....
امیرحسین مرا که دید گفت:"به به.....نمیومدی حالا هم..."
خنده ای کوتاه کردم و با دستم در را هل دادم:"اع امیرحسین اذیت نکن دیگه...."
خندید و کنار رفت و بعد از ورودم در را بست و گفت:"اوضاع چطور پیش رفت؟؟"
با خوشحالی سمتش چرخیدم و هر دو دستش را گرفتم و محکم فشردم:"بهش گفتم
امیرحسین....بهش گفتم تو این یک هفته دردی رو کشیدم که تو یک سال نبود امیرحسین
نکشیدم...بهش گفتم که نمیتونم بدون اون نمیتونم زندگی کنم...."
لبخندی از ته دل و عمیق زد و منتظر نگاهم کرد....
romangram.com | @romangram_com