#پادشاه_من_پارت_647
قلبم آرام گرفته بود و نه دلم امیدی روشن نشسته بود....سبک شده بودم....خالی از هرگونه حس
بد.....
دیگر تنها مالک قلبم پویان بود و بس...
از بیمارستان که خارج شدم هوای خوب و دلنشینی وارد ریه هایم شد و حال خوبم را خوب تر
کرد....
دوم،سوم اردیبهشت بود و هوا بهشتی....
چقدر این هوا مناسب بود برای قدم زدن...حیف که پویان رو تخت بیمارستان بود وگرنه این هوای
خوب را با او تنفس میکردم و قدم میزدم....
چون او نبود و قدم زدن برایم دلپذیر نمی شد تاکسی گرفتم و آدرس خانه را دادم....
اینگونه زودتر می رسیدم و میتوانستم قبل از نهار با امیرحسین حرف بزنم....
دستی به شالم کشیدم و با لبخند وارد کوچه شدم....
شخصی آشنا در حال نزدیک شدن به من بود....
با دقت به چهره اش نگاه کردم....آه از نهادم بلند شد....مصطفی بود....
او اینجا چه میکرد....
او را که می دیدم فکر میکردم هر لحظه ممکن است اتفاقی برایمان بیفتد.....
نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد بنفس قدم برداشتم که دقیق رو به رویم ایستاد....
لبخندی کج زدم و گفتم:"سلام..."
آهی عمیق کشید و گفت:"سلام پاییز خانوم...خوب هستید؟؟؟"
چقدر ناراحت به نظر می رسید....
romangram.com | @romangram_com