#پادشاه_من_پارت_646
زبان می آورد دل و دینم را ببرد....
آب دهانم را پایین فرستادم و سمت کیفم رفتم و روی دوشم گذاشتم که اخم هایش در هم
کشیده شد و لب هایش آویزان....
با دستش ملحفه روی تخت را چنگ زد و نگاهش را به رو به رو دوخت....
معلوم بود از رفتن من دلگیر شده است....
سرفه ای کردم و گفتم:"اگه بخوای میتونم شب بیام پیشت..."
آهی کشید و گفت:"ممنون عزیزم..."
با این لحن انگار خواستار ماندنم بود....
لبخندی کنج لبم نشاندم و نزدیکش شدم و دستش را گرفتم و محکم به سینه ام فشردم و
گفتم:"میرم خونه هم باید با امیرحسین حرف بزنم هم یه چیزی که شاید به دردت بخوره
میارم....باشه؟؟؟"
لبخندی زد و دستش را بیرون کشید و گفت:"برو عزیزم...من چیزی نمیخوام....پونه هم
هست...تنها نیستم...."
اخمی کردم و دستم را پایین انداختم و گفتم:"در چنین مواقعی من باید کنارت باشم....نه هیچ
کس دیگه...خب؟؟"
خندید و گفت:"خب که خب....ولی اگه سختته نمیخواد بیای...."
عقب عقب رفتم و چشمکی حواله اش کردم و گفتم:"باشه....کاری نداری؟؟؟"
لبخندی پر از مهر و عطوفت زد و با مهربانی گفت:"نه عزیزم....مراقب خودت باش...."
سریع خداحافظی کردم و از اتاق بیرون رفتم....
romangram.com | @romangram_com