#پادشاه_من_پارت_645

اتفاقی بیفته و نشه...من میخوام هرچی سریعتر زنت بشم...زن رسمی..."
دستش را سمتم دراز کرد و گفت:"تو همین الان هم خودتو زن من بدون زندگیم....اما اول باید
تکلیف امیرحسین مشخص باشه....نترس من نمی زارم اتفاقی بیفته که به جدایی منجر بشه..."


لبخندی با خیالی آسوده زدم و خم شدم و سرش را بوسیدم که زمزمه کرد:"آخ...."
لبم را به دندان گرفتم و سریع خودم را عقب کشیدم و هول گفتم:"خوبی؟؟؟"
زل زد به چشمان عسلی ام.....لبخندی هرچند با درد اما کنج لبش نشاند و گفت:"تنها دارویی که
دوتا خاصیت داره چشم های قشنگته که هم آرومم میکنه هم دیوونم....تا باشی من همیشه
خوبم...."
سراسر بدنم پر شد از عشق و هیجان.....
چشم هایم پر از مهر و محبت....
قلبم پر از شور و شوق.....
تمام تنم را عشقش را فرا گرفت و گرم شد اما از نوک پا تا سرم تیر کشید.....
قلبم پر شور و شوق اما پر تلاطم می تپید.....
پلکی زدم و با عشق نگاهش کردم و آهسته گفتم:"فکر نمی کردم یه روزی برسه که آنقدر
دوستت داشته باشم.....اما الان خوشحالم که دوستت دارم...."
او هم لبخندی زد و گفت:"منم خیلی خوشحالم که عاشقت شدم...."
انگار قصد منهدم کردنم را داشت.....
مگر نمی دانست هر کلمه ای از عشق که میگوید من را به فنا میدهد....
قلبم داشت از جا کنده میشد....فکرش را نمی کردم آنقدر عاشقش شوم که هر کلمه ای که به

romangram.com | @romangram_com