#پادشاه_من_پارت_644
گرفت:"دست چپتو بیار..."
خندیدم و دستم را جلو بردم....
انگشتانم را در دست گرفت و انگشتر زیبا و ظریف و براق را در انگشت انگشتری ام کرد و
گفت:"میدونی وقتی می خندی همه ی قند های عالم تو دلم آب میشه؟؟؟"
خندیدم و سرم را پایین انداختم....
واقعا نمی دانستم چه بگویم....
باورم نمی شد بالاخره زندگی من هم به روشنایی رسید....
بالاخره از عمق تاریکی و امواج سهمگین اتفاقاتش به ساحل و روشنایی رسید....
بهترین حس یعنی همین....بهترین اتفاق یعنی همین لحظه....همین لحظه که کنار کسی هستم
عاشقانه دوستم دارد و عاشقانه دوستش دارم....
پویان دستم را فشرد و با طمأنینه و صدایی خوشحال گفت:"چقدر خوبه که تو رو دارم...."
دستی به روی انگشتر کشیدم و گفتم:"منم به خودم می بالم که کنارم تورو دارم..."
لبخندی زد و دستم را فشرد....
آرامش یعنی همین لبخند ها....همین فشار های کوچک....همین هم نفس شدن....همین که
کنارش رد خوشبختی را ببینم.....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"چند وقت دیگه عروسی امیرحسین و آنیسا ست...من و تو چیکار
کنیم؟؟"
خندید و با مهربانی نگاهم کرد:"هول نباش خانومی...نوبت ماهم می رسه..."
دستش را رها کردم و از روی تخت بلند شدم و رفتم آنطرف تخت ایستادم و گفتم:"میترسم
romangram.com | @romangram_com