#پادشاه_من_پارت_643

پویان دستی به هردو گونه اش که خیس شده بودند کشید و سریع گل را از دستم قاپید:"هیچ
وقت فکر نمی کردم قلبت به قلبم پیوند بخوره...."
دستم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:"اما پیوند خورد....پیوند قلب هامون مبارک....."


خندید و گل را بو کرد....
آخ که چقدر دلم برای خنده هایش تنگ شده بود.....
دلم میخواست ساعت بنشینم و فقط نگاهش کنم.....نگاهش کنم و عشقم را با چشمانم فریاد
کنم.....غرق چشمانش بودم که گفت:"میشه کت منو از تو کمد بیاری؟؟؟"
لبخند روی لبم را حفظ کردم و سمت کمد رفتم و کتش را برداشتم....
چقدر کت آشنا بود....
بادقت نگاهش کردم....آه همان کتی بود که در پارک روی شانه ام انداخت و جعبه ی انگشتر را
درس دیدم....
لبخندم جمع شد....هنوز بوی نم باران میداد....
در دستم فشردم و به سینه ام چسباندم....
آهی کشیدم و سمت پویان برگشتم....دستش را سمتم دراز کرد و گفت:"ممنون..."
من را در دستش گذاشتم به جوابش را با تکان دادن سر دادم....
منتظر نگاهش کردم که گفت:"بشین کنارم...."
لبخندی ساختگی زدم و کنارش روی تخت نشستم....
دستش را در جیب کت کرد همان جعبه ی آشنا را بیرون آورد....
لبخندی عمیق شد و با عشق به او نگاه کردم که انگشتر را از جعبه بیرون آورد و سمتم

romangram.com | @romangram_com