#پادشاه_من_پارت_642
همچنان نگاهم میکرد بی هیچ عکس العملی....
لبخندی کنج لبم نشاندم و شاخه گلی که خریده بودم را در دست گرفتم و اینبار کنارش روی
تخت نشستم و گل را سمتش گرفتم و سرم را نزدیکش کردم و زمزمه کردم:"با من ازدواج
میکنی؟؟"
انگار که خبر بدی شنیده باشد فریاد کشید:"چیییییی؟؟؟؟"
خودم را عقب کشیدم و گل را جلو تر بردم و آرام گفتم:"هیس....داد نزن...میگم که میشه شما
منو به همسری قبول کنید؟؟؟"
گونه هایش سرخ شد و اشک در چشم های گردش جمع شد...دستش را مقابل دهانش گذاشت و
گفت:"پاییز من نبودم چه اتفاق هایی افتاده؟؟؟تو چرا اینطوری شدی؟؟"
گل را نگرفت....شکست خورده دست را انداختم و با صدای گرفته ای گفتم:"جنگ جهانی سوم
رخ داد وقتی تو نبودت با احساساتم میجنگیدم...."
لبش رابه دندان گرفت و زمزمه کرد:"من واقعا نمیدونم چی بگم....اصلا باورم
نمیشه....پاییز....تو....تو...."
شاخه ی گل را در دستم فشردم و با لحنی غمگین گفتم:"من چی؟؟؟آره من عاشقتم....عاشق تو
که هر لحظه برای با تو بودن آرزومه....اشتباهات گذشته رو به روم نیار فقط بگو قبول میکنی یا
نه؟؟؟"
قطره اشکی از چشمش چکید اما خندید و گفت:"اگه بگم نه چیکار میکنی؟"
با خنده گل را بالا آوردم و دوباره سمتش گرفتم:"میشنم وسط اتاق و اونقدر جیغ میزنم تا
بمیرم...."
romangram.com | @romangram_com