#پادشاه_من_پارت_641
خودت،جان خدا قهر نکن...."
سرش با شتاب سمتم برگشت....آنقدر متعجب شده بود که نمیتوانست حرف بزند....
چشم های زیبایش در چشمانم دنبال چیزی می گشت...انگار میخواست حقیقتی را بیاید....شاید
هم به سلامت عقلم شک کرده بود....
دوباره چند بار محکم پلک زد و با ناراحتی و گرفته گفت:"پاییز چیزی شده؟؟؟باز اتفاقی افتاده
محتاج من شدی؟؟"
تند و هول سر تکان دادم و گفتم:"نه پویان من به تو احتیاج ندارم....من به تو اعتیاد دارم
همین...."
چشم هایش گرد شد و دهانش کمی باز....
دستش را از دستم بیرون کشید و به سختی کمی بالا آورد و روی پیشانی ام گذاشت:"پاییز
خوبی؟؟چرا من هیچی از حرف هات نمیفهمم؟؟؟"
خندیدم و دستش را که روی پیشانی ام بود را گرفتم و به قلبم چسباندم و گفتم:"ببین چقدر تند
میزنه....فقط بخاطر توئه....بخاطر این که این قلب فقط به عشق تو می تپه...."
پویان متعجب آب دهانش را قورت داد و گفت:"پاییز من دارم خواب میبینم یا تو داری هذیون
میگی؟؟؟"
باز خندیدم و دست دیگرم را سمت صورتش بردم و روی گونه اش کشیدم:"نه عزیزم...نه من
هذیون میگم و نه شما خواب میبینی....من حالم از همه ی روز های گذشته بهتره چون به یه چیز
خوب رسیدم...به عشق تو...."
دستم را از روی صورتش برداشتم و دستش را کنارش گذاشتم و کمی از تخت فاصله گرفتم....
romangram.com | @romangram_com