#پادشاه_من_پارت_640

پاییز...اشکالی نداره....اگه فقط بخاطر این اومده بودی حالا که جوابت رو گرفتی برو...."


چه راحت میگوید برو....
حق هم داشت که نخواهد کنارش باشم اما من آمده بودم که بمانم برای همیشه.....
باید کمی راحتتر و عادی تر برخورد میکردم....
نفس عمیقی کشیدم و آهسته گفتم:"پویان...."
چشم هایش را مستقیم به چشمم انداخت و گفت:"جانم؟؟؟"
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست....او گفت جانم....پس هنوز به من حسی دارد....پس هنوز هم
دوستم دارد....
دستش را محکم فشردم و گفتم:"هنوزم به من حسی داری؟؟"
پوزخندی زد و یک تای ابرویش را بالا انداخت:"تو چی؟؟؟من همون پویانم یا فرق کردم
برات؟؟؟"
فرق کرده بود....به خدا فرق کرده بود....
لبخندی زدم و با مهربانی و لحنی پر از عشق گفتم:"هیچ کس همون آدم یک ساعت پیش
نیست....چه برسه به یک هفته پیش...."
ابروهایش به هم نزدیک شد و چشم هایش تنگ....
با زبان لبش را خیس کرد و سرش را برگرداند.....
قهر بود....این را از حالت چهره اش،نگاه هایش،حرف هایش و صدایش میشد فهمید....
چه میکردم که حرف بزند....چه میکردم که باز بگوید دوستت دارم و من برایش بمیرم....
فشار کوچکی به دستش وارد کردم و گفتم:"من تشنه ی خندیدن تو ام....جان من،جان

romangram.com | @romangram_com