#پادشاه_من_پارت_639


متعجب زل زده بود به من.....هیچ حرکتی نمی کرد....فقط خیره شده بود به جز به جز صورتم و
مخصوصا چشم هایم....
آنقدر نگاهش کردم که دست آخر چیزی در چشمانش لرزید و سریع نگاه از من و نگاه خیره ام
گرفت و با صدایی که اینبار پر شده بود از بغض گفت:"از کجا فهمیدید اینجام؟؟"
جمع بست....آخ قلبم چقدر امید واقعی به خوردم داد.....مرا جمع بست و دلم را به آتش کشید....
بغض داشت خفه ام میکرد....من با روح او چه کرده بودم که صدایش انقدر غم داشت....
نگاهم لغزید رو دستش....چانه ام لرزید اما نه چیزی گفتم و نه به اشک هایم اجازه ریختن
داد....دست های لرزانم را سمت دستش بردم و محکم در دستم گرفتم و گفتم:"دلم برات تنگ
شده بود....میخواستم ببینمت اما وقتی زنگ زدم بهت پونه جواب داد و گفت که اینجایی...چرا
انقدر ضعیف شدی پویان؟؟"
زهر خندی زد و چشم هایش را بست:"درد عشقی کشیده ام که مپرس...."
قلبم تیر کشید و سرم سوت....
دستش را فشردم و بینی ام را بالا کشیدم تا اشک نریزم....
بغضم را فرو خوردم و چشم انداختم به صورتش....
قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر خورد و روی بالش افتاد....
لبم را به دندان گرفتم و سریع دست دیگرم را بالا بردم روی جای اشکش کشیدم و گفتم:"منو
ببخش پویان....منو ببخش که احساساتت رو نادیده گرفتم و با بی رحمی خوردت کردم....منو
ببخش...."
چشم هایش را که باز کرد باز یک قطره از چشمش چکید که اینبار او را گرفتم و نقش عمیقی
کشیدم و منتظر نگاهش کردم که با بغض اما لبخندی گوشه لبش گفت:"من ازت ناراحت نشدم

romangram.com | @romangram_com