#پادشاه_من_پارت_638



چقدر استرس و اظطراب داشتم....تمام تنم می لرزید و قلبم محکم به سینه ام کوبیده میشد....
آهسته در را باز کردم و وارد اتاق شدم.....
پویان چه معصوم در خواب بود....ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست....
در را آرام بستم و سمت تختش رفتم....
پای چپش در گچ بود و سرش باند پیچی شده بود و گوشه لبش زخم....
کیفم را روی صندلی گذاشتم و بالای سرش ایستادم.....
به صورتش زل زدم....صورت مهربان و آرامَش که در خواب بود....
گل را روی میز کنار تخت گذاشتم و دستم را سمت صورتش بردم....
انگشت اشاره ام را روی گونه اش کشیدم و بعد شصتم نوازش وار روی گونه اش غلتید.....
چشم هایش لرزید و بعد از مکثی باز شد.....
انگار که باور نکرده من آمده باشم چند بار پشت سر هم محکم پلک زد و بعد با صدایی آرام و
گرفته و بم گفت:"پاییز...."
لبخندی زدم و سریع دستم را کشیدم و سرم را پایین انداختم و با لحنی خجالت زده
گفتم:"سلام..."
سرفه ای کرد و با همان صدای گرفته گفت:"سلام..."
میخواستم نگاهش نکنم اما مگر میشد....
قلبم بی قرار چشم هایش بود....
سرم را یواش بالا آوردم و نگاهش کردم....


romangram.com | @romangram_com