#پادشاه_من_پارت_637
در تمام طول مسیر نگاهم به گل بود و حواسم پی حرف هایی که آماده کرده بودم....
آب دهانم را پایین فرستادم و به بیرون نگاه کردم....به مردمی که شاید سرنوشت شان از من هم
بدتر است اما کنار آمده بودند....
من هم کنار آمدم....سخت است با سرنوشتی تاریک مقابله کنی....
ماشین که ایستاد تپش قلبم شدت گرفت و دست هایم شروع به لرزیدن کردند....
کرایه را حساب کردم و پیاده شدم....
نگاهی به ساختمان بلند بیمارستان نگاه کردم.... آب دهانم را قورت دادم و داخل رفتم....
دختری سریع از پله ها پایین دوید و سمتم آمد و دستی برایم تکان داد....
چقدر شبیه پویان بود....مخصوصا چشم هایش....
هرکار میکردم نمی توانستم لبخند بزنم....سریع رو به رویم قرار گرفت و به رویم را در دستش
فشرد:"سلام...پاییز جان پونه ام....خیلی خوشحالم میبینمت...."
سری تکان دادم:"سلام عزیزم...خوشوقتم...."
بازویم را محکم تر فشرد:"زیاد معطلت نمیکنم...اولین راهرویی رو که میبینی رو برو اتاق
"....
دستم را رها کرد و خودش از بیمارستان خارج شد.....
یعنی تنهای تنها شدیم؟؟؟؟
اولین دیدار عاشقانه مان....اولین دیداری که من میخواستم محبت کنم و ابراز عشق....
نفس عمیقی کشیدم و وارد بیمارستان شدم....
.... اولین راهرو و بعد اتاق
romangram.com | @romangram_com