#پادشاه_من_پارت_636
شانه ای بالا انداختم:"نمیدونم....من دارم میرم پیشش...دیر میام...."
امیرحسین یک قدم سمت در برداشت:"من میرسونمت...."
هول دستی تکان دادم و سمت در دویدم:"نه امیرحسین خودم میرم....خداحافظ...."
منتظر جوابی از هیچ کدام نشدم و از خانه بیرون زدم....
چقدر هیجان داشتم برای دیدنش.....
پویان چشم آبی مهربانم مرا ببخش.....
تند تند راه میرفتم میخواستم زود برسم به پویان.....براے قلب بی قرارم هرکاری میکردم....هر
کاری.....
روبه روی یک گل فروشی ایستادم....
نگاهی به گل های طبیعی و زیبا و رنگارنگ نگاه کردم....
یک شاخه گل رز هم کافی بود تا عشقم را بفهمد....تا فهمد من هم دوستش دارم.....
وارد مغازه شدم و نگاهی به گل ها انداختم.....گل قرمز کمرنگ داشت خودنمایی میکرد و دلبری
میکرد....
یک شاخه برداشتم و همان را خریدم و بیرون رفتم.....
نگاهی به گل انداختم.....گل رز قرمز کمرنگ.....این گل یعنی دوستت دارم.....همین یک شاخه
کافی است......
گل را محکم در دستم گرفتم و کنار خیابان منتظر ماشین ایستادم......
برای اولین تاکسی که دست بلند کردم ایستاد....بی معطلی سوار شدم و اسم بیمارستان را
گفتم....
romangram.com | @romangram_com