#پادشاه_من_پارت_635
پونه صدایش شاد شد و خوشحال:"آره حتما....مطمئنم پویان از دیدنت خوشحال میشه...."
لبخندی کج زدم و قلبم را فشار دادم:"میشه الان بیام؟؟"
خندید:"چقدر هولی دختر....آره پاشو بیا...."
معلوم بود هول میشم....برای دیدن پویان من حاضر بودم جانم را بدهم....آخ پویان مرا ببخش که
احساساتت را نادیده گرفتم....
آنقدر برای دیدنش عجله داشتم که نفهمیدم چطور تماس را قطع کردم و حاضر شدم.....
اینبار برعکس یک هفته ای که گذشت لباس رنگ روشن پوشیدم،فقط بخاطر پویان....
آنیسا مرا که دید دست از سالاد درست کردن کشید و با لبخند نگاهم کرد:"کجا پاییز جان؟؟من
غذا درست کرده ام..."
لبخندی کج زدم و گفتم:"باید برم جایی آنیسا....کار دارم....بزار عصر میام می خورم..."
هرچند قیافه اش ناراحت شد اما چیزی نگفت...
انگار پدر و مادرم و امیرحسین در حیاط بودند....بیچاره آنیسا دست تنها مشغول کار بود....عروس
خانواده دختر بدی به نظر نمی رسید....
سریع از خانه بیرون رفتم که با چشم های متعجب پدر و مادرم رو به رو شدم....
امیرحسین اما لبخندی زد و به دیوار تکیه کرد....
مادرم با تعجب پرسید:"کجا پاییز؟؟؟"
آب دهانم را قورت دادم و به امیرحسین نگاه کردم:"پویان تصادف کرده....میخوام ببینمش..."
اخم های امیرحسین درهم کشیده شد و از دیوار جدا شد و سمتم
آمد:"چی؟؟؟تصادف؟؟؟چرا؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com