#پادشاه_من_پارت_634



سرفه ای کردم و دستم را روی پیشانی ام کشیدم و با بی جانی گفتم:"پونه خانوم میشه درست
حرف بزنی بفهمم؟؟؟پویان کجاست؟؟؟"
پونه مکثی کرد و آهسته گفت:"بیمارستان...."
انگار رویم آتش ریختند....
چشم هایم پر شد از اشک و زانو هایم سست و لرزان....
پویان مهربان من بیمارستان بوده و من حالا فهمیدم....
دستم را به میز گرفتم تا زمین نخورم و با صدایی که از بغض می لرزید
گفتم:"بیم...بیمارستان؟؟؟چ ....چرا؟؟؟"
پونه صدایش را گیرا کرد و بلند:"اصلا نگران نباش عزیزم...حالش خوبه یعنی خوب میشه...فقط
پاش شکسته و کمی سرش زخم شده....راستش جسمش با وجود تصادف سالم تر از
روحش ....داداشم ضربه ی روحی بدی از طرف تو خورد پاییز ...."
قلبم فشرده شد و ته دلم لرزید....
گلویم می سوخت و حالت تهوع گرفتم....
حالم از خودم و لجبازی هایم بهم می خورد....از آن اصرار های نا به جایم حالم بهم می خورد.....
من پویان را شکسته بودم.....احساساتش را زیر پا گذاشته بودم.....
پویانی را که میگفت عاشق است و برای این که من ناراحت نشوم نگفت عاشق من است....
آخ پویان،کاش مرا ببخشی....
دیگر مهار اشک هایم سخت بود....من هم با این حرف ها شکستم.....
به سختی و به زحمت روی صندلی نشستم و گفتم:"میخوام ببینمش میشه؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com