#پادشاه_من_پارت_633
چند لحظه ای صدایش به گوشم نرسید تا بالاخره گفت:"ای وای پاییز جون شمایی؟؟حالت
چطوره ؟"
این مرا از کجا می شناخت....چرا پویان موبایلش را از این دختر نمیگرفت....
قلبم مگر آرام و قرار پیدا میکرد....
از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن در اتاق و به سختی،هول و نگران لب
زدم:"خانوم شما منو از کجا میشناسید؟؟؟پویان کجاست؟؟؟میشه باهاش حرف بزنم؟؟؟"
ناخواسته صدایم بالا رفته بود و به نفس نفس افتاده بودم....من میخواستم فقط با پویان حرف بزنم
نه با یکی بحث کنم....من پویان را میخواستم....فقط پویان....
دختر خندید و گفت:"عزیزم آروم باش....پونه ام خواهر پویان...راستش پویان خواب الان...."
دروغ میگفت....پویان میخواست حرف نزند....
الان که وقت خوابیدن نبود....او از قصد میخواست با من حرف نزند....
خدایا قلب من طاقت شکستی دوباره را ندارد.....
نفس عمیقی کشیدم تا آرام شوم و بعد با صدایی کنترل شده گفتم:"پونه خانوم اگه میشه
بیدارش کن باید باهاش حرف بزنم...خواهش میکنم..."
پونه آهی کشید و گفت:"پاییز جان حال داداشم زیاد خوب نیست...نمیتونه صحبت کنه...."
باز هم دروغ میگفت....بالاخره خواب بود یا حالش بد....
آه پویان تو دیگر مرا نشکن....تو مرا،احساساتم را له نکن....
حرف بزن و اجازه بده معذرت خواهی کنم....اصلا تو جواب بده من خودم به تو پیشنهاد ازدواج
میدهم....
romangram.com | @romangram_com