#پادشاه_من_پارت_632


باز جوابم صدای بوق ممتد بود....
تمام تنم آشوب بود و دل نگران او.....
او اگر قهر هم بود باید جواب میداد....مگر عاشقم نبود؟؟؟عاشق که قهر نمیشناسد....یعنی بعد از
یک هفته دوری نمی خواهد صدایم را بشنود....
برای بار سوم شماره اش را گرفتم....منتظر گوش سپرده بودم به صدای بد بوق....
یک لحظه از خودم بدم آمد....چه کرده بودم که او حاضر نیست جواب تلفنم را بدهد....
کم مانده بود اشک هایم سرازیر شود که صدای جوان دختری در گوشم پیچید و دلم را پیچ
داد:"بله بفرمایید...."
با دستم قلبم را چنگ زدم و با صدایی لرزان گفتم:"ببخشید خانوم...مثل این که اشتباه
گرفتم....."
تا خواستم قطع کنم گفت:"عزیزم شما با کی کار داشتی؟؟"
آخ خدا...مطمئن بودم این شماره درست است پس این دختر چه میگفت؟؟؟چه زود همه به جایم
جایگزین انتخاب میکنند....
بغضم را فرو فرستادم و به سختی گفتم:"کاشف...پویان کاشف...."
صدایش بلند و گیرا شد و رسا:"درست گرفتید....شما؟؟؟"
قلبم لرزید و ته دلم خالی شد.....این دختر که بود خدا....
آب دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم....
قلبم داشت از درد جان میداد....
موبایلم را محکم فشردم و آهسته و زمزمه وار گفتم:"پاییز هستم...میشه باهاشون حرف
بزنم؟؟؟"

romangram.com | @romangram_com