#پادشاه_من_پارت_631
باید با او حرف میزدم....باید می گفتم که میتوانم به جواب پیشنهادش فکر کنم یا نه....نیازی به
فکر کردن نبود....وقتی من بی او زندگی برایم سخت است نیازی نیست برای با او بودن فکر
کنم....باید او را میدیدم و جواب مثبتم را اعلام میکردم....پویان میتواند مرد و تکیه گاه زندگی ام
شود و با او طعم خوشبختی را بچشم....
بی توجه به امیرحسین و پدرم که هنوز مشغول صحبت بودند از روی تخت بلند شدم و سمت پله
ها رفتم که صدای امیرحسین مانعم شد:"کجا خانوم خانوما؟؟"
لبخندی پر استرس زدم و سمتش برگشتم،آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"باید به یکی زنگ
بزنم..."
امیرحسین خندید و سری تکان داد و چیزی نگفت....
پدرم هم تنها لبخندی زد و دوباره مشغول صحبت شد....
سریع وارد خانه شدم و بی توجه به مادرم و آنیسا وارد اتاقم شدم....
موبایلم را برداشتم،همان که پویان برایم خریده بود....
شماره اش تنها شماره ای بود که در موبایلم ذخیره بود....
لبم را به دندان گرفتم و دست دیگرم را روی قلبم گذاشتم....چقدر بی قرار و بی تاب بود....
انگشت شصتم را که حسابی می لرزید را روی اسم پویان کشیدم و موبایل را به گوشم
چسباندم....
انگار دفعه ی اول بود که با او تماس میگرم....
خدا کند که بیمارستان شیفت نباشد و بیایید....
سه بوق....چهار بوق....پنج بوق و....بوق ممتد....
نفسم را با فوت بیرون دادم و دوباره شماره گرفتم.....
romangram.com | @romangram_com