#پادشاه_من_پارت_630

های را برای هم حواله کردیم.... یادم افتاد به زمانی که قلبش درد گرفت و من داشتم جان
میدادم....
برای لحظه ای که دلش نمیخواستم لحظه ای رهایم کند و جدایی برایش سخت بود....
و اما الان....او برادرم است و من خواهرش....
مثل دو خط موازی.....
آخ پویان....پویان این را گفته بود....گفت تو و امیرحسین هیچوقت به هم نمی رسید اما همیشه
کنار هم هستید....
تقدیر است و چاره ای در مقابلش نداریم....
ما انسان ها بازیچه ی تقدیریم....
امیرحسین بالاخره رضایت داد و از پدرم جدا شد....
انکار داشتند حرف میزدند،چون چشم های امیرحسین خیس بود و پدرم گرفته و دلگیر....
پا روی پا انداختم و گفتم:"امیرحسین خبری از امیرعلی داری؟؟؟پدر خوانده ات چطور؟؟؟"
سرش را پایین انداخت و گرفته سمت باغچه چرخید:"پدرم فوت شده....امیرعلی هم....نمیدونم
الان کجاست..."
پدرم دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:"امیرعلی میتونه بیاد و با ما زندگی کنه....یک عمر
اون ها پسر ما رو بزرگ کردن و ما الان جبران میکنیم..."
امیرحسین سری تکان داد و گفت:"نمیشه بابا....امیرعلی قبول نمیکنن و اینکه پدر و مادر پویان
هستن...."
گفت پویان و بازم قلبم ضربانش تند شد...هوایی ام کرد....



romangram.com | @romangram_com