#پادشاه_من_پارت_629
لبخندی زدم و رو به پدرم گفتم:"سلام بابا...صبحتون بخیر...."
دستش را سمتم دراز کرد و یک دفعه مرا در آغوش گرفت و محکم فشرد و گفت:"بالاخره از
حصار تنهایی هات بیرون اومدی..."
سرم را بوسید و منتظر جوابم شد....
آب دهانم را پایین فرستادم و به امیرحسین نگاه کردم....لبخند به لب داشت و با لذت نگاهمان
میکرد....
هرچند لبخند از روی لبم پاک شده بود اما ظاهرم را حفظ کردم و گفتم:"حرف های امیرحسین
من رو از یه خواب بیدار کرد...کابوس هام بالاخره تمام شد..."
امیرحسین لبخند دندان نمایی زد و گفت:"فدات آبجی کوچیکه...."
پدرم خندید و دستش را پشت شانه ی امیرحسین گذاشت و او را هم در آغوش گرفت...
چه حس خوبی داشت این آغوش گرم پدرانه....
پدرم آهی کشید و گفت:"خداروشکر که بعد از چند سال هردوتون رو کنار هم دارم...."
سرش را به سر امیرحسین چسباندم و گفت:"خداروشکر که الان کنارمی پسرم...."
عکس العمل امیرحسین را ندیدم و فقط فهمیدم خودش را بیشتر به پدرم چسباند....
خنده ای کوتاه و بی صدا کردم و از زیر دست پدرم کنار رفتم.....
امیرحسین چنان پدرم را در آغوش گرفته بود که هر لحظه اش داشت حسودی ام را بر می
انگیخت....
عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم و نگاهشان کردم....
اشک در چشمانم حلقه زد....باز یاد گذشته افتادم....روزی که باهم روی تخت نشستیم و عاشقانه
romangram.com | @romangram_com