#پادشاه_من_پارت_628
باید قبول کنم که عشق من به امیرحسین تنها یک حس خواهرانه است و بس....
دستم را روی شانه ی آنیسا گذاشتم و گفتم:"امیرحسین کجاست؟؟"
آب دهانش را قورت داد و گفت:"ح....حیاط...پدر هم...اونجا است..."
خندیدم و چشمکی حواله اش کردم....چه بامزه حرف میزد....
خواستم سمت در بروم که مادرم با سینی ای پر از مواد غذایی رو به رویم ایستاد....اخمی
کرد:"کجا؟؟؟"
به در اشاره کردم و گفتم:"میرم پیش بابا...."
لب هایش آویزان شد اما چیزی نگفت و کنار رفت....
نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم....
هر دو لب باغچه ایستاده بودند و آرام آرام حرف میزدند....
دمپایی را پوشیدم و آهسته از پله ها پایین رفتم.....
فکرش را هم نمی کردم حرف های امیرحسین نظرم را زیر و رو کند....
فکرش را هم نمی کردم روزی بتوانم اورا برادرم صدا بزنم....اما شد....بالاخره شد....بعد از کلی
کلنجار و دیوانگی شد....
سرفه ای کردم تا بفهمند اینجا هستم....
هردو سریع سمتم برگشتند....
با دیدن من اول کمی تعجب و بعد لبخند زنان نگاهم کردند.....
حال که دقت میکردم فهمیدم که امیرحسین چقدر شبیه پدرم است....خیلی زیاد....چشم
هایش....ابرو هایش....حالت صورتش....
romangram.com | @romangram_com