#پادشاه_من_پارت_627
شاید او تنها کسی باشد که میتوانم او را مرد زندگی ام بخوانم و از کنارش بودن افتخار کنم....
موهایم را از روی صورتم کنار زدم و لبخندی کج کنج لبم نشاندم و از اتاق بیرون رفتم....
آنیسا کنار مادرم نشسته بود و به عکس های آلبوم قدیمی نگاه میکرد....
اما خبری از امیرحسین و پدرم نبود....جمعه بود و پدرم تعطیل،حتما در حیاط بودند....
مادرم که انگار صدای در را شنیده بود سرش را بالا آورد و نگاهم کرد....
چهره ای از هم باز شده ام را که دید از جایش بلند شد و سمتم آمد:"خوبی پاییزم؟؟"
سرم را به نشانه بله تکان دادم و با لحنی مظلوم گفتم:"گشنمه...."
مادرم خندید و چیزی زیر لب گفت و بعد هول سمت آشپزخانه رفت و گفت:"الان برات یه چیزی
میارم قربونت برم...."
خنده ای کوتاه کردم و چشمم را به آنیسا انداختم....ایستاده بود و با نگاهی ترسان نگاهم
میکرد....
لبخندی را پهن کردم و به سختی به زبان آوردم:"بشین زنداداش...."
متعجب نگاهم کرد...حق داشت....در این یک هفته نه او را دیده بودم و نه حرفی زده بودم....
لبخندم را حفظ کردم و سمتش رفتم....
دست هایم میلرزیدند....اما مهم نبود...مهم این بود که میخواهم غلبه کنم به حس اشتباهم....او
همسر امیرحسین بود...یعنی همسر برادرم....
هرچند سخت بود اما میخواستم که دیگر قبول کنم....دیگر وقتش رسیده بود....من خواهر
امیرحسین بودم و او برادرم....لزومی نداشت خودم را در اتاق حبس کنم و شب و روزم را با اشک
و آه تمام کنم....
romangram.com | @romangram_com