#پادشاه_من_پارت_626
به پویان زنگ میزنی و میگی میخوام ببینمت ....برو هرچی حرف تو دلت هست رو جلوش به زبون
بیار...پاشو قربونت برم...."
اشک هایم را با انگشت شصتش پاک کرد و خم شد و گونه ام را بوسید و بلند شد و گفت:"مامان
و بابا هم گناه دارن پاییز....دلشون برای پاییز یک سال قبل تنگ شده....بشو همون پاییز شر و
شیطون خندون....خب؟؟"
پوزخندی زدم و نگاه از او گرفتم و یک دفعه پرسیدم:"اینجا میمونید؟؟"
خندید و گفت:"اگه منظورت منو آنیسا هستیم که باید بگم فعلا بله....اما وقتی خونه پیدا کردم
میریم..."
مثل قبل قلبم فشرده نشد...از آوردن اسم آنیسا عصبی نشدم....سرم درد نگرفت و بهتر است
بگویم هیچ حسی پیدا نکردم و تمام هوش و حواسم در پی پویان بود....
پویان....پویان.....پویان.....
آنقدر غرق فکرش بودم که نفهمیدم امیرحسین کی رفت....
دوباره به دیوار تکیه کردم و خیره شدم به دیوار رو به رو....اما تنها یک چیز مقابلم بود....دو چشم
آبی پر از آرامش پویان....
دستم را روی قلبم گذاشتم....امیرحسین گفت تو عاشقی....عاشق پویان....پسری که لحظه ای
رهایم نکرد و در بدترین شرایط تنهایم نگذاشت....
یعنی میشود او را دوست داشته باشم؟؟؟یعنی میشود کنارش به آرامش برسم؟؟؟
آب دهانم را قورت دادم و از روی تخت بلند شدم.....عزمم را جزم کردم و نفس عمیقی کشیدم.....
من عاشق پویان نبودم اما دوستش داشتم....هنوز هم دوستش دارم....
romangram.com | @romangram_com