#پادشاه_من_پارت_625

پناهگاه امنم نبود...دیگر آن آرامش سابق را نداشت....دستش را روی سر و موهایم کشید و
گفت:"از پویان خبری نداری؟؟؟"
پویان گفت و قلبم به تلاطم افتاد و نفسم گرفت.....از کی پویان اینقدر نفس گیر شده بود....از کی
اینقدر میخواستمش که قلبم به درد افتاده بود.....
گریه ام شدت گرفت....یک هفته بود که خبر نداشتم....
امیرحسین سکوتم را که دید گفت:"تا چهار روز پیش باهاش در ارتباط بودم پاییز....بهم گفت که
چی شده....چرا جواب منفی دادی؟؟"
تنم درد گرفت و لمس شد....چشمه اشکم خشک شد....به زور آب دهانم را قورت دادم و
گفتم:"بخاطر تو...بخاطر عشق تو که تو وجودمه...."
روی موهایم را بوسید:"آخه قربونت برم اینم شد دلیل؟؟؟عشق تو به من فقط یه حس خواهرانه
اس....تو منو فقط در حد برادر دوست داری پاییز اینو قبول کن....من برادرتم پاییز....تو نباید به
خاطر یه اشتباه تو گذشته آیندتو خراب کنی.....پویان پسر خیلی خوبیه....پاییز فقط پویان که
خوشبختی تورو تضمین میکنه....تو میتونی بهترین ها رو کنار اون تجربه کنی....تو میتونی اون رو
صد برابر من دوست داشته باشی....اجبارت نمیکنم عزیزم اما به عنوان برادر بزرگترت بهت میگم
که پویان لیاقت دوست داشتن رو داره...."


مرا از خودش جدا کرد و با مهربانی و لبخندی زیبا کنج لبش نگاهم کرد و بعد صورتم را قاب
گرفت:"میدونم که دلت براش تنگ شده....میدونم که محتاج یه نگاهشی....محتاج یه حرفش
واسه آرامشت....تو عاشقشی اما میخوای وانمود کنی که هنوزم منو دوست داری....اشتباه نکن
پاییز...زندگیتو خراب نکن...الان بلند میشی مثه یه دختر خوب دست و صورتت رو میشوری و بعد

romangram.com | @romangram_com