#پادشاه_من_پارت_624

گوش کنی؟؟؟پاییز من نمیتونم تو رو اینطوری ببینم عزیزم...."
اخم هایم را در هم کشیدم و به غیض نگاهش کردم او حق نداشت به من بگوید عزیزم....دیگر حق
نداشت....
امیرحسین سرفه ای کرد و موهایم را در دستش گرفت و شروع به نوازش کرد و گفت:"ببین پاییز
جان چه بخوای چه نخوای من برادرتم و تو خواهرم....من یک سال رفتم تا ازت دور باشم و بتوانم
این رو به خودم بفهمونم....شد...کار سختی بود اما شد....من فراموشت نکردم پاییز اما نمیتونستم
مثل قبل عاشقت باشم جون گناه ....اونجا ،تو تنهایی هام فهمیدم حسی که بین ماست فقط یه
حس خواهرانه و برادرانه است....تو مجبور نیستی منو فراموش کنی یا حتی مجبور نیستی منو
دیگه دوست نداشته باشی....دوستم داشته باش به عنوان برادر....ازت خواهش میکنم انقدر
خودتو عذاب نده که عذاب وجدان میگیرم...."
باز چشمه ی اشکم به کار افتاده بود....
بی آن که بخواهم اشک هایم سرازیر شده بود....


زانو هایم را در بغلم جمع کردم و حتی لحظه ای به امیرحسین نگاه نکردم....
کار سختی را از من میخواست.....او که توانسته دلیل نمیشود من هم بتوانم....اما...اما من به پویان
قول داده بودم فراموش کنم.....
آخ پویان.....هر بار که اسمش در ذهنم مرور میشد آن صبح بارانی و چشم های خیسش جلوی
چشمم تجسم میشود....یک هفته بی خبری از او داشت دیوانه ام میکرد.....
عجیب است که آنقدر وابسته اش شدم،وابسته حرف ها و محبت های بی پایانش....
چانه ام لرزید....سرم را پایین انداخت که در آغوش امیرحسین فرو رفتم....آغوشش دیگر آن

romangram.com | @romangram_com