#پادشاه_من_پارت_623

شانه زدن موهای صاف و شلاقی ام که تمام شد و ک ش مو بستم و از روبه روی آیینه بلند
شدم....هرچه بیشتر به خودم نگاه میکردم افسرده تر میشدم....
قیافه ی خودم آینه ی دق بود برای داغ دلم....
دوباره روی تختم نشستم و به دیوار سفید رو به رویم خیره شدم که صدای امیرحسین به گوشم
خورد:"مامان پاییز هنوز خوابه؟؟؟"
مادر.....
در این یک هفته که آمده بود تغییرات زیادی را از او دیده بودم....
پدر و مادرم را مادر و پدر میخواند و مرا خواهر کوچیک ....
اما من نه....از مجسمه یا حتی دیوار های اتاقم هم ساکت تر بودم....
کارم شده بود زل زدن به دیوار های سفید یا تجسم دو گوی آبی رنگ پویان....


آخ دلم چقدر برایش تنگ شده بود....برای مهربانی هایش....برای نوازش دستش....برای وجودش
کنارم.....
قطره اشکی باز سمج از گوشه ی چشمم چکید که صدای در آمد....
آب دهانم را پایین فرستادم و اشکم را پاک کردم و ساکت اما منتظر ماندم....
امیرحسین در چهارچوب در قرار گرفت و با لبخند نگاهم کرد:"صبح بخیر...پاییز خانوم خوش
اخلاق ما چطوره؟"
در جوابش پوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم....
دیگر حتی سیاه چشمانش هم برای بی معنی شده بودند و هیچ جذابیتی برایم نداشتند.....
کنارم نشست و دستش را دور گردنم انداخت و گفت:"هنوزم حاضر نیستی به حرف های من

romangram.com | @romangram_com