#پادشاه_من_پارت_622

اینجاست....پس اینجا جای من نبود....
پس....پس کجا را داشتم برای رفتن؟؟؟
بدون اینکه ذره ای به حرف های مادرم گوش کنم و حتی سلام کنم وارد خانه شدم.....
کفش های خیس را گوشه ای از حیاط پرت کردم و وارد خانه شدم....
با دیدن آنیسا و امیرحسین اخم هایم در هم کشیده شد و زانوانم سست.....
دستم را به دیوار گرفتم و سر به زیر سمت اتاقم حرکت کردم که مچ دستم در حصار دست های
گرم امیرحسین قرار گرفت....
هیچ حسی نداشتم....اینبار نه تپش قلب گرفتم و به نفس نفس افتادم و نه دهانم خشک شد....بی
حس تر از هر لحظه بودم....
سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت:"زود رفتی...."


با تندی و خشم برگشتم و نگاهش کردم:"اومده بودم که زود برم....به همسرتون بر خورده؟؟؟"
تا خواست حرفی بزند دستم را محکم کشیدم و سمت اتاقم رفتم....در را محکم بستم و قفل
کرد....کنار دیوار سر خوردم....سرم را روی زانو هایم گذاشتم و چشم هایم را بستم و باز آن دو
گوی آبی رنگ دلم را به تلاطم انداخت.....
***
رو به روی آیینه نشستم و شانه را برداشتم و روی موهای خرمایی رنگم کشیدم....
چشم هایم چقدر بی فروغ شده بود....
زیر چشم هایم گود افتاده بود و بر پیشانی ام خط....به راستی چند ساله بودم؟؟؟؟بیست و نه یا
بیست و هشت؟؟؟یا بیشتر....این صورت که نشان دهنده یک پیر دختر است....

romangram.com | @romangram_com