#پادشاه_من_پارت_621
او نمی تواند مرا دوست داشته باشد...یعنی نباید مرا دوست داشته باشد.....
آخ که قلبم هزار تکه شده بود و دلم پاره پاره....
بغض چنگال بی رحمش را دور گلویم انداخته بود و می فشرد....داشتم خفه میشدم از این
احساسات و لحظه های سخت زندگی.....
چانه ام لرزید اما چیزی نگفتم....
نگاهی به خودم کردم...کت پویان همچنان روی تنم بود....
باز اشک هایم سرازیر شد....این پسر چرا با من این کار ها را میکرد؟؟؟
به آرامی کت را بیرون آوردم و روی دستش انداختم و زمزمه کردم:"خداحافظ...."
یک خداحافظی تلخ....تلخ تر از خداحافظی امیرحسین....
پشتم را به او کردم و شروع کردم به راه رفتن....از پارک خارج شده بودم اما هنوز جمله های
خواهشش برای ایستادن در گوشم می پیچید اما من یک چیز را می دیدم و می شنیدم.....یکی
چشم های ملتمس و پر تمنای آبی رنگ پویان و یکی جمله دوستت دارمش.....
آه خدایا مگر من چقدر توان دارم که این همه مصیبت را پیش رویم می گذاری.....خدایا چقدر
زندگی در زمینت سخت است....چقدر کنار آمدن با عشق زمینی ات سخت است....خدایا مرا به
حال خودم رها نکن و از این پس بهترین ها را نشانم بده.....
نگاهی به دو ماشین پارک شده ی جلوی خانه مان نگاه کردم....
یکی برای امیرحسین و دیگری برای پویان....آخ پویان....یعنی اکنون در چه حال است....
سرفه ای کردم و شال خیسم را روی سرم درست کردم و زنگ در را فشردم.....
طولی نکشید که باز شد....چهره خندان و شاد مادر را که دیدم فهمیدم امیرحسین
romangram.com | @romangram_com