#پادشاه_من_پارت_620

اشکم در آمده بود اما به خاطر باران معلوم نبود.....
این باران میان این آشوب ها چه میگفت....
از زمین و زمان شاکی بودم....حتی از خدا که این تقدیر را برایم نوشته است.....
انگار باید از پویان هم فرار میکردم....از مردی که یک سال تکیه گاهم بود....اما
پیشنهادش.....قلبم را خدشه دار کرد....او که میدانست من عاشقم پس چرا این کار را
کرد....چرا.....
آب دهانم را پایین فرستادم و دستی به صورتم کشیدم و مقابل چشمان بهت زده اما معصوم و پر
از اشک پویان پا به فرار گذاشتم....
نمیدویدم اما تند تند راه میرفتم....


صدای خواهشش مانعم شد و باز صدای مهربانش کار خودش را کرد....
دقیق پشت سرم ایستاده بود....میان نفس نفس زدن هایش بریده بریده گفت:"میرسونمت....."
با چشم های سرخ و وحشی ام سمتش چرخیدم و بلند و با غضب گفتم:"مگه ماشین داری؟؟؟"
شرمنده سرش را پایین انداخت:"نه..."
پوزخندی زدم و به تندی گفتم:"چتر هم که نداری...."
لبش را که به دندان گرفت را دیدم و قلبم آتش گرفت...زمزمه کرد:"نه..."
دستی به کمر زدم و مثل یک شیر غرنده و وحشی غریدم:"پس چی داری؟؟؟"
اینبار سرش را بالا آورد....با دیدن صورت خشمگینم جا خورد اما چیزی نگفت.....انگشتر را که
انداخته بودم را در دستش فشرد و گفت:"دوستت دارم...."
به چشم هایش که پر از خواهش و تمنا بود نگاه کردم....دلم لرزید و سریع نگاهم را گرفتم....

romangram.com | @romangram_com