#پادشاه_من_پارت_619
قلبم تاپ توپ میکرد و گویی صدایش در کل فضای پارک می پیچید...
دستم را مشت کردم و سمتش برگشتم...
برق چشمانش و برق زیبایی انگشتر آنقدر به چشم می آمد که نمی دانستم کدام را نگاه کنم....
پویان صدایی صاف کرد و انگشتر را نزدیکم گرفت و با صدایی که هم بغض داشت و هم گرفته بود
گفت:"با من ازدواج میکنی؟؟؟"
انگار زمان ایستاد....حتی توان پلک زدن را هم از دست داده بودم....
نفسم در سینه ام حبس شده بود و قدرت حرکتی را نداشتم....
این چه پیشنهادی بود؟؟؟ازدواج؟؟؟با او؟؟؟
او مگر نمی دانست من عاشق امیرحسین هستم؟؟ آخ قلبم....احساس میکردم دیگر نمی زند....
او چطور به خودش اجازه داد این پیشنهاد را به من بدهد؟؟؟
دوستش داشتم اما به عنوان همسر؟؟؟به هیچ عنوان.....
صدای رعد و برق انگار تازه از خواب بیدارم کرده بود.....
تازه متوجه اطرافم شدم....متوجه پویان که خیس از باران شده بود و همچنان منتظر نگاهم
میکرد....
به نفس نفس افتاده بودم....
دلم میخواست عق میزدم و تمام بدبختی ها و بی کسی هایم را بالا می آوردم.....عق میزدم و
خودم را خالی میکردم ازاین زندگی نکبت بار.....
از عصبانیت شقیقه هایم درد میکرد و چشم هایم می سوخت .....
جیغی کشیدم و دستم را زیر حلقه زدم و فریاد کشیدم:"نه پویان.....نهههههههه....."
romangram.com | @romangram_com