#پادشاه_من_پارت_618
پویان هم قصد بازی با من و روح و قلبم را داشت.....
پویان متعجب بلند شد و سمتم آمد و شانه هایم را در دست گرفت و گفت:"پاییز جان آروم
باش....چرا در مورد من اینجوری فکر میکنی؟؟پاییز من همچین آدمی نیستم...باور کن...."
قطره های اشکم صورتم را خیس کرده بودند....
من اورا به اندازه ی همه ی دنیا باور داشتم....من اورا شاید به اندازه دنیا هم دوست داشتم....
آه دوست داشتن...
یعنی میتوانم به جای امیرحسین کس دیگری را دوست داشته باشم؟؟؟
دست های پویان از روی شانه ام افتاد....
حالت چهره اش تغییر کرد و به چشم هایش اشک نشست و سرش پایین افتاد....
جعبه را در دستش چرخاند و گفت:"میشه یه سؤال بپرسم؟؟؟جون پویان راستش رو بهم بگو..."
دستی به صورتم کشیدم و اشک هایم را پاک کردم و بعد از پایین دادن آب دهانم تنها سرم را
تکان دادم و منتظر نگاهش کردم که یک دفعه سرش را بالا آورد و خیره شد در چشم هایم و
گفت:"تو به چه حسی داری؟؟؟صادقانه جوابم رو بده..."
نگاهم در نگاه آبی رنگش گره خورده بود و داشت بند بند وجودم را می لرزاند...
نگاه از او گرفتم....
برق چشمانش داشت دیوانه ام میکرد....
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"حس؟؟؟؟حس...هرچی حس قشنگ رو من کنار تو تجربه
کردم...."
خنده ای کوتاه کرد و گفت:"میشه نگام کنی؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com