#پادشاه_من_پارت_617

بعد از یک سال که آمد بدتر از قبل قلبم را شکست....
آخ امیرحسینم تا کی بی معرفتی....
آه خدا او دیگر امیرحسی ن من نبود....او امیرحسین آنیسا بود....
اشک در چشمانم حلقه زد....
سمت پویان برگشتم و گفتم:"من با امیرحسین حرفی ندارم پویان...."
پویان سری تکان داد و آهسته گفت:"پاییز قرار شد از حقیقت فرار نکنی...."
عصبی شدم....حقیقت چی؟؟حقیقت این که او برادرم است و من نمیخواهم باور کنم؟؟؟


آری من نمیخواهم باور کنم....چون سخت است....
چون دردناک است قبولاند این که عشقت از این به بعد برادرت است و باید با همسرش قبول
کنی....
خدایا او چطور توانست در یک سال هم فراموش کند و هم ازدواج؟؟؟
از روی نیمکت بلند شدم و گفتم:"آره پویان...من میخوام از حقیقت فرار کنم...اصلا میخوام برم
بمیرم...کی میتونه جلومو بگیره هان؟؟؟پویان خسته ام....از همه چیز و همه کس....حتی از تو....تو
هم توی این یک سال با محبت های بی اندازه ات اما الکی آن بازیم دادی.....تو هم قصد بازی با من
رو داشتی پویان...."
متوجه نبودم چه میگویم....اصلا بگذار هر چه دلم میخواهد بگویم...اصلا جیغ بکشم....داد
بزنم.....به کسی ربط ندارد....
پویان هم مرا بازی داد....
یک سال نقش یک آدم مهربان و آرامش دهنده را برایم بازی کرد و من نفهمیدم فیلم است.....

romangram.com | @romangram_com