#پادشاه_من_پارت_616

چشم هایم از تعجب گرد شد....
قلبم از حرکت ایستاد انگار....
دهانم خشک شده بود و قدرت تکلم نداشتم....
پاییزم چه گفت....این حرف هایش معنی ای جز عشق و دوست داشتن است مگر؟؟؟
دستی روی قلبم کشیدم و با صدایی گرفته اما با طمأنینه گفتم:"پاییز...."
حتی برنگشت نگاهم کند....هیچ حرکتی نکرد....جواب هم نداد.....
این دختر واقعا قصدش چه بود....
آخ خدا من اگر امروز حرف نزنم میمیرم.....


دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:"پاییز خانوم...."
اینبار برگشت و چشم های خیس نگاهم کرد و سری تکان داد....
لبخند بی جانی زدم و خواستم چیزی بگویم که موبایلم مانع شد....
بد و بیراهی در دل نصیب آن که زنگ میزد کردم و موبایل را از جیبم بیرون کشیدم....
اسم امیرحسین بد جور خودنمایی میکرد....
او قطعا با پاییز کار داشت نه با من....
با قیافه ای شکست خورده و دستی بی جان و لرزان موبایل را سمتش گرفتم:"امیرحسین ....با تو
کار داره حتما...."
|از دل پاییز|
بغض بزرگی در گلویم سخت آزارم میداد....
امیرحسین بی معرفت....

romangram.com | @romangram_com