#پادشاه_من_پارت_615
کنارش نشستم....
پاییز نگاهی پر عطوفت و با مهر به من انداخت:"ممنون..."
لبخندی زدم و با چشم جوابش را دادم....پاییز کت را کامل پوشید و محکم به خودش پیچید و و
بعد دستش را درون جیب های کت کرد....انگار که به چیزی رسیده باشد ابرو هایش را پایین آورد
و کمی چشم هایش را تنگ کرد و بعد آن را از جیب کتم بیرون آورد....با دیدن جعبه سیاه قلبم
تو خالی شد و چیزی ته دلم تکان خورد و تمام تنم به لرزه افتاد و یک دفعه داغ شدم....پاییز
لبش را به دندان گرفت و گفت:"ای وای...تو با عشقت قرار داشتی...دیرت نشه؟؟"
آب دهانم را قورت دادم و نگاه از او گرفتم و بعد از نفس عمیقی گفتم:"واسه سر قرار رفتن وقت
هست....فعلا مهم تویی و آرامش تو...."
نگاهش از قالب سرد و بی روحی در آمد و رنگ غم گرفت....
جعبه را سمتم گرفت و گفت:"بیا پویان....پاشو برو....برو بهش بگو عاشقشی و دوستش داری....تو
نباید بخاطر من بیخیال عشق و زندگی خودت بشی....پاشو پویان جان...من نیاز ندارم کسی کنارم
بمونه به اجبار..."
اخمی بین پیشانی ام انداختم و با چشم های تنگ شده نگاهش کردم و گفتم:"باز گفت
اجبار....چند بار بهت بگم دختر خوب من اگه کنار تو ام بخاطر این که خودم میخوام نه اجبار و
ترحم....من حتی تورو ترجیح میدم به عشقم...."
پاییز پوزخندی زد و جعبه را در دستم گذاشت و رویش را برگرداند و گفت:"تو هم با حرف هات
آدمو خر میکنی....با مهربونی هات دل آدمو می لرزونی....با اون چشمات قلب آدمو به تلاطم
میندازی....اما همش درو غ ....توهم ...یه خیال پوچ و تاریک...."
romangram.com | @romangram_com