#پادشاه_من_پارت_614

پاییز سرفه ای کرد و ایستاد و من هم ایستادم و سرم را بالا آوردم و چشم هایی خسته و منتظر
نگاهش کردم که گفت:"این پارک خیلی خلوته بریم اینجا؟؟؟"
سر کج کردم و همراه با لبخند گفتم:"آره حتما...."
او هم مثلا لبخندی تحویلم داد و جلوتر ار من قدم برداشت....


حالش بدتر از آن بود که فکرش را میکردم....ظاهرش این را نشان میداد اما امان از چشم هایش
که رسوایش میکنند....
لایه ای از غم روی چشم های عسلی اش نشسته بود و داشت درد دلش را فریاد میزد....
روی یکی از نیمکت ها که نشستیم پاییز خودش را باز نزدیکم کرد و بعد از آخی گفت:"میبینی
پویان؟؟؟وقتی یکی رو دوست داری اون دوستت نداره،وقتی هم یکی دوستت داره تو دوستش
نداری....دونفر هم که همدیگه رو خیلی دوست دارن بهم نمی رسن....فرمول عجیبیه....اما باید
طبقش پیش رفت....اگه هم تلاش کنی این اتفاق ها نیافته دست سرنوشت کاری میکنه که دچار
این درد و رنج ها بشی...بخاطر همین گفتم عاشق نشو....اما حیف که دلت گیر و نمیتونی کاری
کنی....دلم نمیخواد تو هم مثل من شکست بخوری..."
دستش را که روی پایش بود را در دست گرفتم و فشردم:" تو نگران من نباش.... من از عهده ی
خودمو دلم برمیام.... "
پاییز پوزخندی و رویش را برگرداند....
تازه سردی دستانش را حس کردم....
انگار واقعا خنکی هوا تنش را یخ کرده بود....
دستش را رها کردم و از جا بلند شدم....کتم را بیرون آوردم و روی شانه هایش انداختم و دوباره

romangram.com | @romangram_com