#پادشاه_من_پارت_613

عقلمو از دست دادم و الان به این وضع افتادم...."
نگاهی به اطرافم کردم و گفتم:"بریم یه جا بشینیم؟؟؟"


او هم نگاهی به اطرافش انداخت و شانه ای بالا انداخت و گفت:"نه پویان بیا راه بریم و حرف
بزنیم...."
لبخندی زدم و سکوت کردم ....
شاید میخواست درد و دل کند و شاید کمی کار من را برای حرف زدن راحت کرد....
آهی کشید و نزدیکم شد....آنقدر نزدیک که وقتی راه میرفت تنش بدنم را لمس میکرد.....همین
زیادی نزدیک شدنش مرا به شک می انداخت که آیا دوستم دارد یا نه....وگرنه کدام دختری
خودش را این چنین به پسری غریبه نزدیک و بعد اعتماد میکند....مگر این که دوستش داشته
باشد.....
دست هایش را پایین انداخت و دوباره بعد از یک آه عمیق گفت:"من تازه دو روز بود که داشتم
تلاش میکردم امیرحسین رو برادر خودم بدونم....قبول کن که خیلی موفق نباشم....اومدنش و
دوباره دیدنش و دوباره چشیدن طعم شیرین بوسه هاش و غرق شدن دوباره تو آغوشش تمام
تلاش هامو خراب کرد....من خیلی ضعیفم...."
همچنان راه می رفتیم و چیزی حس نمی کردیم حتی نمی دانستیم مقصد کجا است....
فقط می رفتیم و در سکوت به صدای قدم هایمان گوش میدادیم....
نمیدانم وقت خوبی بود براے حرف زدن یا نه....اصلا نمی دانستم چه بگویم....چگونه شروع کنم.....
یا نه امروز اصلا وقتش نبود....با حرفم نمیخواستم اورا آشفته و از خودم برنجانم....
اما اگر امروز نگویم پس کی جواب قلب عاشقم را بدهم....

romangram.com | @romangram_com