#پادشاه_من_پارت_612
بازویش را در دست گرفتم و سمت خودم کشیدم و بی ترس از نگاه خیره ی مردم و اورا در آغوش
گرفتم و سرش را روی سینه ام فشردم.....
لرزش تنش قطع شد و صدای گریه اش بلند.....
کاری بلد نبودم برای آرام کردنش انجام دهم و فقط سرش را نوازش میکردم و سعی داشتم با
همین کار کوچک کمی آرامَش کنم....با قطع شدن صدای گریه اش انگار کمی موفق بودم.....
میخواستم روی سرش را ببوسم که صدایش هرچند ضعیف اما به گوشم خورد:"پویان من چرا
انقدر بدبختم؟؟؟"
او را از خودم جدا کردم و زل زدم به چشمان قشنگش که از اشک خیس شده بودند....
دستم را که بیش از حد می لرزید را بالا بردم و روی چشم هایش کشیدم و گفتم:"اول اینکه گریه
نکن....دوم اینکه بیا برگردیم خونه...سوم این که می گفته تو بدبختی؟؟"
اخمی کرد و دست هایش را از دستم کشید و گفت:"گفتن نمیخواد که دارم با چشم های خودم
بدبختیمو میبینم...."
نفسی عمیق کشیدم و سمتش رفتم و با او همگام شدم:"میدونی چیه پاییز؟تو و امیرحسین مثل
دوتا خط موازی هستید....بهم نمی رسید اما همیشه کنار همید....بعدشم مگه تو قرار نشد که
فراموشش کنی؟چی شد پس؟؟؟"
دست هایش را دور بازو هایش گذاشت و به طوری خودش را بغل کرد و سرش را پایین انداخت و
سرعت قدم هایش را کم کرد و گفت:"زندگی مثل بازی شطرنج میمونه....اگه بازی نکنی میگن بلد
نیست اگه هم خوب باز کنی همه میخوان شکستت بدن...پویان من داشتم به خوبی زندگی
میکردم.....شاید آه های یکی گوشه ای از این شهر دامن گیرم شد و شکستم داد....وگرنه من قوی
بودم....خیلی قوی....با بزرگترین غم خم به ابرو نمی آوردم اما بعد از عاشق شدنم افسار دل و
romangram.com | @romangram_com