#پادشاه_من_پارت_611


پاییزم باز به حالات قبلی اش بازگشت....
خدایا چرا تمامی نداشت این همه غصه و غم....چرا پاییز من نمیتوانست طعم شیرین زندگی را
بچشد.....چرا عشق از آدم هایت یک دیوانه میسازد؟؟؟
تند تند نفس میکشیدم و دستم را مشت کرده بودم تا تمام حرص و عصبانیتم را سر امیرحسین
خالی نکنم.....
پاییز کمی که دور شد با قدرت فریاد زد:"خیلی نامردی امیرحسین....خیلی..."
گفت و پا به فرار گذاشت....اینبار انگار نوبت او بود که فرار کند....
نفس عمیقی کشیدم و سمت امیرحسین برگشتم و من هم داد زدم:"گند زدی امیرحسین....آخ
امیرحسین....آخ....قلبشو با خنجر پاره پاره کردی ...."
منتظر جواب او نشدم و من هم شروع کردم به دویدن دنبال پاییز.....
مطمئن بودم اگر کنارش نباشم کاری دست خودش میدهد و قطعا نباید در این شرایط تنهایش
بگذارم.....من مرد لحظات سخت بودم....باید با وجود قلب عاشقم می نشستم و به درد و دل های
عاشقانه ی پاییز برای دیگری گوش میکردم....
نفسم بند آمده بود و دیگر نای دویدن نداشتم....
پاییز هنوز با فاصله زیادی از من میان مردمان شهر میدوید....
دیگر نتوانستم بدوم و ایستادم و بلند فریاد زدم:"وایسا پاییز...."
گویا منتظر یک صدا و یک حرف از سوی کسی بود برای ایستادن....وقتی که ایستاد لبخندی کج
و غمگینی زدم و با عجله سمتش رفتم....
گریه اش صدا نداشت و انگار در درونش غمش را فریاد میکرد....


romangram.com | @romangram_com