#پادشاه_من_پارت_610
مگر نگفته بودم که پاییز هنوز دیوانه وار عاشقت است....
مگر نگفته بودم که او هنوز دوستت دارد....
مگر نگفته بودم پاییز هنوز تورا عشقش میداند نه برادرش....
مگر نگفته بودم که پاییزم تازه خوب شده....
این پسر عقل هم داشت؟؟؟
او داشت با پاییز بیچاره ی من چه میکرد؟؟؟
دست پاییز از دور مچم رها شد....سریع و هراسان سمتش برگشتم.....
به سختی نفس میکشید و انگار دلش میخواست چیزی بگوید....
دست های لرزانش را بالا برد و روی دهانش گذاشت...
قطره های اشکش یکی پس از دیگری روی گونه اش می غلتیدند....
سرش را با ناباوری تکان داد و سمت من برگشت و میان صدای خفه ی هق هقش
گفت:"پویان...."
لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم و آهسته زمزمه کردم:"جان پویان...."
با چشم های سرخ و اشکی اش خیره نگاهم کرد.....
آنقدر میلرزید که میترسیدم که هر لحظه اتفاقی برایش بیفتد....
دستی رو چشمم کشیدم تا دیگر اشک من سرازیر نشود....
دست دیگرم را سمت پاییز بردم و خواستم روی صورتش بکشم که خودش را عقب کشید و باز
عقل رفت....
سمتش رفتم اما با اشاره ی دستش ایستادم....
romangram.com | @romangram_com