#پادشاه_من_پارت_609

چشم هایم از درد جمع شد....آنقدر پاییز مچ دستم را فشرده بود که مطمئن بودم دیگر خونی در
رگ های آن قسمت جریان ندارد....
آنیسا لبخندی زد و سرش را به معنایی که نفهمیدم تکان داد....
امیرحسین آهی کشید و دستش را سمت پاییز گرفت و بعد رو به همسرش گفت:"آنیسا جان
ایشون هم پاییز خانوم...خواهر عزیزم...."
سرم چنان درد گرفته بود که انگار با چکش به جانش افتاده بودند....
حالم آنقدر بد بود که حتی میترسیدم برگردم و پاییزم را ببینم....
امیرحسین لبخند کجی زد و اینبار انگشت اشاره اش را سمت من گرفت و گفت:"و پسرعموی
ناتنی ام..."
آنیسا باز لبخندی زد و چشم های آبی و شاد و بازیگوشش را بین من و پاییز چرخاند و
گفت:"خوشبختم...."
اما در آن لحظه نه ما خوش بخت بودیم از دیدنش و نه چیز دیگری....بدترین اتفاق ممکن....
امیرحسین چه کار کرده بود....
پاییز من شب و روزش با نام و خیال امیرحسین یکی شده بود در این یک سال آنوقت او چگونه
راحت فراموش کرد و ازدواج هم کرد؟؟؟
آب دهانم را قورت دادم و به سختی به زبان آوردم:"امیر....امیرحسین..."
امیرحسین دستش را از پشت همسرش برداشت و گفت:"پویان فعلا حوصله حرف و نصیحت های
تورو ندارم...امروز فقط میخوام با خواهرم باشم...."
خونم به جوش آمد.....او به من قول داده بود که نیایید....آمدنش به کنار چرا همسرش را آورده
بود؟؟؟


romangram.com | @romangram_com