#پادشاه_من_پارت_608
قلبم محکم به سینه ام کوبیده میشد که انگار اتفاق تلخی برایم افتاد....
آن خانم لبخندی زد و سمت امیرحسین رفت و در کوتاه ترین فاصله از او ایستاد و با لهجه ای که
معلولین به سختی فارسی حرف میزند گفت:"سَلام..."
مگر لب هایم باز میشدند....آنقدر آمدن یک دفعه ا ی امیرحسین شوکه ام کرده بود که لال شده
بودم....تنها توانستم در جوابش با بهت و حیرت سر تکان دهم....
امیرحسین خودش را به دختر نزدیک کرد و دستش را پشت کمرش گذاشت و بعد دستی در
موهایش کشید و سرفه ای کرد....
آن که بود که در آغوش امیرحسین رفت.....دهانم خشک شده بود و تمام تنم پر از استرس...
با ترس به پاییز که دقیق کنارم بود چشم دوختم....
رنگ به رخ نداشت و چیزی در چشم هایش میلرزید....
دلم آتش گرفت برای دختر چشم عسلی ام....
امیرحسین دوباره سرفه ای کرد که باعث شد سرم سمت او بچرخد....
نفس عمیقی کشیدم و خواستم چیزی بگویم که دستش دور محکم پیچید....آنقدر سرد بود که
شک کردم زنده است....
لبم را به دندان گرفتم و سکوت کردم....به کل یادم را چه میخواستم بگویم....
امیرحسین به دختر کنارش اشاره کرد و گفت:"آنیسا....همسرم..."
نفسم گرفت....چشم هایم بیشتر از لحظه گرد شده بود.....
آخ یعنی پاییزم در چه حال بود....
همسرش را از کجا آورد؟؟؟چرا آن روز که دیدمش چیزی درمورد ازدواجش نگفت....
romangram.com | @romangram_com