#پادشاه_من_پارت_607

توهم نیست....خیال نیست....نگاش کن واقعیه....پویان امیرحسینم اومد...."
لبخندم را برای حفظ ظاهر درست کردم و بینی ام را بالا کشیدم تا اشک هایم سرازیر نشوند و
بعد گفتم:"آره عزیزم....گفتم که بخاطر تو هم که شده بر میگرده...."
خندید و دوباره دستی به صورتش کشید و اشک هایی که دیدگانش را تر کرده بودند و مانع
درست دیدن میشد را پاک کرد و رو به امیرحسین چرخید و گفت:"فکر میکردم دیگه نمیای..."
امیرحسین با همان حال آشفته و کمی گرفته لبخندی کج و غمگینی زد چهار قدم سمت ما
برداشت و گفت:"اگر تو نبودی و عشقت تو وجودم رخنه نکرده بود نمیومدم...."
پاییز خندید و سمت امیرحسین رفت و دوباره اورا به آغوش کشید.....
هرچند قلبم داشت از جا کنده میشد و آرام و قرار نداشت اما این را هر لحظه به خودم گوش زد
میکردم که آن دو خواهر و برادر هستند......
امیرحسین بوسه ای روی سر پاییز زد و او را از خودش جدا کرد....
لبخندی زد و دستش را روی گونه ی پاییز کشید و گفت:"دیگه گریه نکن خُب؟؟"
پاییز لبخندی زد و به معنای باشه لبخند کجی زد....
با صدای باز شدن در سرم را بالا گرفتم و با چشم هایی ریز شده به ماشین امیرحسین خیره
شدم.....همراه داشت انگار....
با پیاده شدن خانمی یک تای ابرویم بالا پرید و با چشم های گرد شده و به آن نگاه کردم.....
عکس العمل پاییز چه بود خدا میداند.....
پاییز یک قدم سمت من برداشت....


منم هم شوکه شده بودم....زیاد برایم مهم نبود آن زن که بود....فقط نگران پاییز بودم.... چنان

romangram.com | @romangram_com