#پادشاه_من_پارت_606

حتی جرأت نکردم سمت پاییز برگردم....
قطعا او هم شوکه شده بود.....
امیرحسین زیر حرفش زد و آمد و تمام نقشه های مرا نقش برآب کرد.....
دستم را روی قلبم گذاشتم و سرم را پایین انداختم.....
با صدای باز شدن در و پیاده شدن پاییز انگار قلبم را خورد کرده و زیر قدم هایش گذاشته
است.....
آب دهانم را پایین فرستادم و با ترس سرم را بالا آوردم.....
پاییزم در آغوش امیرحسین بود و من کم کم در آغوش مرگ.....
آنقدر حوصله داری کردم تا با آمدنش تمام حرف ها و کار هایم را از یاد بردم....
چنگی به قلبم زدم و سپس مشت محکمی رو سینه ام کوبیدم و با پاهایی سست و لرزان پیاده
شدم.....
چشم هایم به خون نشسته بود و کاسه ی چشمم از اشک های داغ و سوزان لبریز.....
جلوی ماشین ایستادم و با کج کردن لب هایم که اسمش را لبخند گذاشتم به آن دو خیره
شدم.....
پاییزم اشک میریخت و میخندید اما امیرحسین فقط اشک مهمان صورتش بود.... دست هایم را
درون جیب های شلوارم کردم و با نگاهی خیس نگاهشان کردم که بالاخره رضایت دادند و از هم
جدا شدند....


پاییز خندید و با خوشحالی سمت من آمد و دستی به صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد و
با خوشحالی وصف ناپذیری به امیرحسین اشاره کرد و گفت:"پویان بالاخره اومد....اینبار دیگه

romangram.com | @romangram_com