#پادشاه_من_پارت_605

نکن....بگو دیگه....."
خندیدم و تنها سر تکان دادم و فشار کوچکی به دستش وارد کردم....چه پشتکاری داشت برای
کشف چیزی....فضول نبود ،قطعا کنجکاوی به او فشار آورده بود.....
چیزی نگفتم که آهسته و نزدیک به گوشم گفت:"براے عشقت بود؟؟؟"
قلبم فرو ریخت و دهانم خشک شد....انگار تا به نتیجه نمی رسید بیخیال ماجرا نمی شد....
براے عشقم بود؟؟؟مگر نبود؟؟؟میتوانستم منکر شوم؟؟
بلوار را دور زدم و دیگر نزدیک خانه شان بودیم و بهتر بود به این کنجکاوی های بی پایانش
خاتمه میدادم....
آهے کشیدم و گفتم:"آره پاییز جان...براے عشقمه..."
خندید و صاف نشست و گفت:"خوش به حال عشقت که میخوای با یه انگشتر سورپرایزش
کنی...واسه ما که با رفتنش غافلگیرمون کرد..."
باز یاد امیرحسین افتاد و ای کاش یادش هم فراموش میشد....
وارد کوچه شدم و گفتم:"همه ی رفتن ها بی بازگشت نیست....برمیگرده...."
هرچه به خانه نزدیک میشدم تپش قلبم تند تر میشد....
تمام تنم داغ کرده بود....سریع دست پاییز را رها کردم و گفتم:"من یکم عجله دارم پاییز....رفتی
داخل زود بیا بیرون لطفا باشه؟؟؟"


پاییز خندید و باز گفت:"به قرارت میرسی آقای عاشق....نترس....منَ..."
با دیدن ماشینی که همزمان با ما ایستاد حرفش قطع شد....
با دیدن کسی که از ماشین پیاده شد انگار ضربان قلب من هم قطع شد....

romangram.com | @romangram_com