#پادشاه_من_پارت_604
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:"گفتم که باهات حرف دارم...."
جعبه موبایل را روی داشبورد گذاشت و کمی صدای آهنگ را بلند کرد:"بیا خونمون بگو....مامانم
اینا نیستن....میدونی که..."
دستم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم.....خیلی عجیب بود که دیگر داشتم نگران
میشدم....نگران اینکه یک اتفاقی بیفتد و من نتوانم حرف یک ساله ام را به زبان بیاورم.....نگرانی
و ترس کنار هم آدم عاشق را پیر می کند....
آب دهانم را پایین فرستادم و گفتم:"میدونم که نیستن و تنهاییم اما من محیط بیرون رو ترجیح
میدم....پاییز لطفا...."
انگشت ظریف اشاره اش را روی دستم که روی دنده بود کشید و گفت:"قبول....اما قبلش بریم
خونه من یه چیزی رو باید از اتاقم بیرون بندازم بعد میریم هر جا که تو بگی...."
لبخند و شادی جایش را با اخم و سگرمه ها عوض کرد و با لحن هیجان زده و خوشحال
گفتم:"هرچی شما امر بفرمایید...."
با هر خطی که روی دستم میکشید انگار قند در دلم آب میکردند و دلم پیچ میداد و حس خوبی
درونم ریشه کرده بود که هر لحظه هیجانم را بیشتر میکرد....
در یک حرکت کوتاه اما سریع دستش را در دستم گرفتم و روی پایم گذاشتم.....
او هیچ حرکتی برای کشیدن دستش نکرد و این بهترین بی حرکتی دنیا برای من بود....
هنوز غرق در رویا به سر میبردم که پاییز یک دفعه و با صدای بلندی گفت:"پویان جون من اون
چی بود قایم کردی تو جیبت؟؟؟ بگو دیگه....یک ساعته دارم با خودم کلنجار میرم هیچی نگو اما
نمیتونم.....بگو دیگه پویان....ببین من هیچی رو از تو مخفی نمیکنم تو هم هیچی رو از من مخفی
romangram.com | @romangram_com