#پادشاه_من_پارت_603
کنم....
در ماشین را قفل کردم و همراه پاییز وارد شدیم.....
چرا آنقدر ریلکس و با حوصله کار ها را پیش میبردم برای خودم هم عجیب بود....
انگار حس ترسم قوی شده بود و اجازه میداد برای زودتر گفتن حرف دلم....
وقتی کارمان تمام شد و به اجبار و اصرار زیاد من پاییز یکی از موبایل های خوب را انتخاب کرد و
از آنجا بیرون زدیم...
دیگر زمانش رسیده بود....
وقتش بود که بگویم و خودم را از این منجلاب بیرون بکشم....
حرف هایم در گلویم داشتند خفه ام میکردم و آن ترس لعنتی اجازه ی آزادی حرف هایم را نمی
داد....
ترس از خورد شدن و تحقیر شدن....ترس از این که عشقم را ابراز کنم و او با تمام بی رحمی در
جواب عشق خالصانه ام بگوید نه....
ترسم بی جا نبود اما به جا هم نبود....
سوار ماشین که شدم سریع و بدون مقدمه گفتم:"بریم کافی شاپ؟؟؟"
استارت زدم اما صدایی از پاییز بلند نشد....
سمتش برگشتم که دیدم مشغول موبایلش است و اصلا نشنیده....
خندیدم و ضربه ای روی فرمون وارد کردم:"پاییز خانوم با شمام...میگم بریم کافی شاپ ؟؟؟؟"
پاییز و هول و خوشحال سری تکان داد:"نه پویان بریم خونه...."
لب هایم آویزان شد و ته دلم خالی....
romangram.com | @romangram_com