#پادشاه_من_پارت_602
خوب شدی و درمان اصلا نیاز نیست فقط گاهی اوقات بهم زنگ بزن....شمارشو بهم داد که بعضی
وقتا بهش زنگ بزنم...."
سری تکان دادم و لبخندی کج زدم :"خداروشکر....پس لازم شد برات یه موبایل خوب بخرم..."
انگار حرف بدی که زده باشم یک دفعه غرید:"دست شما درد نکنه....خودم موبایل دارم...."
فکر نمی کردم تا این حد ناراحت شده باشد....
سمتش برگشتم و با چشم های گرد شده نگاهش کردم:"حرف بدی که نزدم خانومی...چرا عصبی
میشی؟؟؟میدونم داری اما من میخوام بهترشو داشته باشی....نگو نه که ناراحت میشم...."
اخمی بر پیشانی اش انداخت و گفت:"فعلا حواست به رانندگیت باشه....بعدشم من موبایل دارم و
نمیخواد خرج الکی کنی..."
رویم را برگرداندم و سرعت را بالا بردم....
من این حرف ها را نمی فهمیدم....پاییز من باید بهترین ها را داشته باشد...
مقابل یک موبایل فروشی ایستادم و بی حرف و جلوی چشم های متعجب پاییز پیاده شدم و
سمتش رفتم....
در سمت اورا باز کردم و آهسته گفتم:"یا میای و با سلیقه خودت می خری یا میرم و به سلیقه ی
خودم میخرم...."
دستش را مشت کرد و بر سر شانه ام کوبید و گفت:"خیلی زور و سرتق و لجبازی...."
خندیدم و دستم را بالا بردم و دور مچش گذاشتم و او سمت خودم کشیدم و گفتم:"من میخوام
تو بهترین هارو داشته باشی ....بیا بریم سریع برات میخرم و بعد بریم جایی باهات حرف دارم...."
اصلا نگاهم نکرد....اخم بر پیشانی ام نشست و سکوت و نگاه نکردنش باعث شد دستش را هم رها
romangram.com | @romangram_com